شهید سلیمانی و دوستان
.jpg)
.jpg)
.jpg)
دوران سربازی

.jpg)

.jpg)

مدارک شهید محمد سلیمانی





.jpg)


دست خط شهید سلیمانی




آرامگاه شهید سلیمانی
.jpg)
سلام.
مطلبی زدم در وصف شهید محمد سلیمانی بسیجی از خطه سر سبز گیلان شهرستان رودسر.
برا مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید.
یا علی
خیلی دوست دارم نظرتونو در مورد چشم های محمد بدونم
منتظرم.

شهید سلیمانی از دید تصویر..دانلود کنید.
دانلود تراک تصویری از شهید سلیمانی در دوران خادمی در حال انجام راپل

از دوستان محمدنقل شده:عشقش ساختن خونه درحتی بود .
تو اردوها بعد 10 دقیقه محمد گم می شد و باید بالای درختها دنبالش می گشتیم .
نزدیک خونه مادربزرگش یه درخت خیلی بلند بود .
تابستون و هوا گرم .
گفت : بیا بریم اون بالا خونه درختی ساختم . خیلی خنکه ،یه چرتی بزنیم .
بالا سرمو نگاه کرد ، دیدم نوک درخت معلوم نیست . عقب عقب رفتم تا بالاخره دیدم خونشو ...
گفتم قربون دستت . من تا اون بالا هم برسم ، با کوچکترین تکونی توی خواب می فتم میمیرم .من تو همین گرما می خوابم
از دوستان محمدنقل شده:بچه های خادم الشهدا رو برده بودن انزلی دوره ..
یکی از آموزشها راپل بود ...
مسئول دوره کلی از مهارت خودش داد سخن داد و از رکورد 21 ثانیه ایش تو کشور ..
نوبت محمد شد .
در عرض 16 ثانیه خیلی قشنگ اومد پایین ... با همون لبخند خاص خودش


بسم رب الشهدا
شهید محمد سلیمانی را از سال 83 شناختم.یادم می آید برای اولین بارکه اورا در جمع بسیجیان در محوطه سپاه رودسردیدم،خطاب به دوستان حاضر گفتم که ایشان را معرفی کنید آنها گفتند محمدسلیمانی پسر آقا رضا است. با نگاهی به چهره معصومانه و مظلومانه اش به اونزدیک شدم ودرگوشش گفتم اگرشبهای عملیات بودی قطعاً شهید می شدی- تیپ شهدا را داری- با تبسمی معنادار گفت ای بابا ...آری شهدا همه شان اینگونه بودند.
گرچه غم دردوفراق دوستان وعزیزان تحملش بسیار سخت است اما اندیشیدن به راه و هدف والای آنها را نبایداز نظر دور داشت باید اندیشید که او در کجا بود که شهید شد و از جمع دوستان رخت بر بست.
همه دوستان می دانند که او برای پیوستن به خیل عظیم شهدا سرازپا نمی شناخت نوعی بی قراری دراوحاکم بود،ازهمه سراغ آدرس گرو ههای تفحص شهدا را می گرفت وآن قدردراین امرُمصر بود ،که ازهرکدام از دوستانش که بپرسی ازاین موضوع مطلع است.
ما را چه میرسد درک مقام عظیم شهدا، بیمار دلانی چون ما که دررنج دنیا زدگی غوطه میخوریم وتمام هم خود را مصروف بدست آوردن وجاه ومقام وگذران زندگی روزمره خود کرده ایم ؛ درک مسئله شهادت بسیار برای ما سخت است!درک اینکه کسی اینگونه ودر این راه قدم برداشته وجان وتن خود که بالاترین سرمایه مادی است را(به زعم ما) نیست ونابود کند ،آسان نیست.
شهید محمد سلیمانی مانند بسیاری از نوجوانان و جوانان این مرز و بوم در این تعطیلات عید که همگان به دنبال استفاده از تمتعات مادی دنیایی هستند، با ترک خانه وکاشانه برای خدمت به اشاعه فرهنگ شهید و شهادت راهی مناطق عملیاتی شد و در مقرهای راهیان نورمشغول خدمت به کاروانهای عشق گردید.
فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً
به طور قطع و یقین خداوند اینان را که قیام می کنند برای احیای کلمه الله ارج می نهد و اجرش را شامل حالشان می کند و ما را چه رسد به درک و مقام والایشان.
آقای محمدی که مسئولیت یکی از کاروانهای راهیان نور در جبهه ها را بر عهده داشت خاطره جالبی را از شهید محمد سلیمانی برایم بیان کرد، اومی گفت؛ در شهر سوسنگرد شهید سلیمانی را دیدم که با ماشین در حال رفتن بودند به او گفتم کی به شهرستان برمیگردی؟ او گفت من نذری کردم و تا سیزده فروردین در منطقه هستم.شاید نذرم برآورده شود.دقیقاً چهل هشت ساعت پس از این دیدار خبر شهادتش همه را در بهت و حیرت فرو برد. اینها بهانه است وقتی قرار باشد خداوند کسی را به لقاءش برساند خود اسباب وسیله اش را فراهم میکند. یکی با اصابت تیر، یکی در اثر تصادف، یکی در اثر سقوط از بلندی و...
سلام به همه بازدید کننده های عزیز
اول از همه تشکرمیکنم که افتخارمیدن وبه این وب سرمیزننو نظرمیدن
دیروز۱۱/۱/۹۰ بود.اره ۱سال ازشهادت دوست خوبمون محمدسلیمانی گذشت وهمچنان ما شرمنده شهدا:
محمد درتاریخ 8/ 1/ 1366، در شهرستان رودسربه دنیااومدوبزرگ شد.عشق محمداهل بیت وشهدابود
عاشق این چیزها بود.باهیچ کدوم ازبچه ها بدرفتاری نمیکرد.با همه خوش رفتار بود:کوچیک بزرگ:
یه خاطره ازصبروخوش اخلاقی ازمحمدبه نقل ازنزدیکترین دوست محمد:
با یه عده از بچه هارفته بودن دریاشنا بعدکه میخواستن برگردن از آب یکی از بچه ها رو بدن محمدخاک
میریخت ومحمدمیرفت تو اب وخودشو تمیز میکرد بچه ها دوباره تا چندین باراین کارو کردن محمدمیرفت تو آبوبرمیگشت فقط میگفت بچه ها بریم بسه......اگه ما بودیم.....خودتون باید اخلاقشو فهمیده باشید..
دیروزمراسم محمدخیلی شلوغ بود..پیرمرد..پیر زن.دختر.پسر.همه مدل اومده بودن...
مراسم با سخنرانی امیرسرتیپ دربندی شروع شدوبامداحی بسیارزیبا داداش گلم حاج ابوذرروحی تمام شد
تو این۱سال خیلی ها خواب محمدودیدن..ازمحمدیاری خواستن ومحمد دستشونو گرفت..خیلی از دخترها چادری شدن..خیلی لز پسرها هیئتی وبسیجی شدن ........
:::مطالب ازمدیروب شهیدمحمدسلیمانی(کوله بار)http://oshagh-313.blogfa.com/:::

جهت اطلاع دوستان اولین سالگردخادم شهیدمحمد سلیمانی درتاریخ۱۱/۱/۹۰پنجشنبه واقع در گلزار شهدای استان گیلان شهرستان رودسر برگزارمیشود.
باسخنرانی:امیرسرتیپ دربندی
ومداحی:حاج ابوذر روحی
ساعت:۱۷
در ۴ فروردين ۱۳۸۹ و اولین روزهای بهار سال همت مضاعف-کار مضاعف، گلي از گلهاي بوستان ولايت، پروانه صفت سوخت و سوار بر مرکب نور، آسماني شد.
شهيد محمد سليماني، بسيجي نوراني امام خامنهاي، گل نشکفتهي بوستان راهيان نور، در میعادگاه صيّاد از دل خاک شکفت و به افلاک پرکشيد.
ديگر چه بايد گفت؟
*
پادگان ميشداغ، همان کربلاي شيدايي بود که سيد شهيدان اهل قلم فرمود:
«هر شهيد کربلايي دارد که خاک آن کربلا تشنهي خون اوست؛ و زمان انتظار ميکشد تا پاي آن شهيد بدان کربلا رسد، آنگاه خون شهيد معبري از نور خواهد گشود و روحش را از آن، به سفري خواهد برد که براي پيمودن اين مسير، هيچ راهي جز شهادت وجود ندارد.»
شهید محمد سلیمانی، در 8/ 1/ 1366، در شهرستان رودسر و در خانوادهاي متدین و عاشق اهلبیت علیهمالسلام متولدشد. اين شهيد عزيز، دارای مدرک فوق دیپلم برق بود و خدمت سربازیاش را در دی ماه 1388 به پایان رسانده بود و به دلیل عشق و علاقهي وافر به شهدا و پاسداشت راهشان به عنوان خادمالشهدا، به مناطق عملیاتی اعزام شد.
مطالب يادداشت شده در دفترچهي شخصي شهيد سليماني، گوياي صفات زيبايي است که در روح بزرگش نهفته بود؛ نماز اول وقت به جماعت، ولايت مداري، مداومت بر دعاي عهد و زيارت عاشورا، حسن خلق و...
*
اگر از جان و دل بسوزيم برايمان کم است، که مستحق اين سوختنيم.
سالهاي زيادي است که به عشق شهدا پا به منطقه ميگذاريم و خدمت ميکنيم،
مدتهاست که سال نو و مراسم تحويل سال را در شهر تجربه نکرديم،
روزهاي زيادي به ياد شهدا، خانه و خانواده را پشت سر گذاشتيم؛
اما کو معرفت و دل صافي که ما را به کربلاي در انتظار نشستهمان برساند؟
اصلاً کربلايي در انتظار ما هست؟
16/ ارديبهشت/ 1389، چهلمين روز سفر نوراني اين عزيز،
بر سر مزارش، در شهرستان رودسر، گرد هم ميآييم. به اميد شهادت و شفاعتش.
*
بچهها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت
عشق پر!
عاطفه پر!
هر که بسيجيتر پر!
دست نوشته ای در وصف شهید محمد سلیمانی
سلام ، و در شهادت سری است که فقط شهید از آن آگاه است و ما چه می دانیم که شهید سلیمانی چگونه به مرحله ای رسید که کارش فقط برای رضای حق بود، نمازش بوی بندگی می داد، دعایش بوی دلتنگی کوچه های مدینه می داد، آخر او هنگام شهادت سربند یا زهرا (س) به پیشانی داشت،دنیا دیگر در دیدگانش کوچک تر از آن بود که خود را دلبسته آن کند، آخر او معنی عشق را فهمید و جاذبه زمین قدرت آن را ندارد که به سالکان عشق قانون های مادی را دیکته کند، و ما آدمیان با اینکه هزارن کتاب در وصف عشق نگاشته ایم هنوز نمی دانم عشق چیست.چه خوش است که انسان به مرحله ای برسد که یقین خوانندش و در این حال، فرشته ها برایت لونگ شرمندگی می اندازند ، و منادی رجیم از ناسپاسی خود در درگاه حق تعالی گریان می شود و بر خود هزاران لعنت می فرستد، آری مقام شهادت در گستره ولایت رقم می خورد و محمد پیش از اینکه به شهادت برسد،شهید بود، او دیگر تاب خیابان های رودسر را نداشت،و می خواست با خون خود باران رحمتی بر این دارالمومنین که به موزه بی حیایی رفته ، فرود آورد؛ و ما تا روزی که ندای زلزال بر کوهها افکنده می شود ، شرمنده خون شهیدان خواهیم بود،شهید را باید شهید وصف کند نه آن کسی که هنوز در کلاس آغازین بندگی درمانده و هر آینه با تبصره توبه قبول می شود؛شهید سلیمانی عاشق خدا شد و عشق را نردبانی برای رسیدن به او ساخت و خونش بهای پروازش بود، و او مهمان ویژه خدا شد و اکسیر عند رب یرزقون پاداش این چنین مهمانی خواهد بود،گر چه در باغ شهادت را بسته اند،ولی نگهبانی به نام لیاقت بر آن نهاده اند تا که دوستان را با دم ولایی خود از روزنه سعادت به پیش یاران سلام گو راهنمایی کند،و این من خاک بر چوم در حسرت این چنین مقامی اشک ذلت بر گُرده ندامت می خورم. و در آرزوی پرواز به پرستوی بهاری غبطه می خورم و شب را به امید فرادی که شاید من هم لیاقت آسمانی شدن یابم سر می کنم.یاعلی،باعلی،تامهدی،صلوات
خادم الشهید محمد سلیمانی
ولادت:1366 رودسر
تحصیلات: فوق دیپلم
شهادت: 6/1/1389 میشداغ
سن شهادت:23 سال
مسئولیت: مسئول تدارکات
یگان اعزامی: بسیج
محل دفن: گیلان:رودسر – گلزار شهدا
آخرین پیامی که برصفحه موبایل شهیدسلیمانی نقش بست:
عشق،خاک،عاطفه پر،هرکه بسیجی ترپر
واقعاتک تک این کلمات سرشارازمعنی!
قطعه ای از وصیت نامه شهیدسلیمانی
وصیت نامه ی خادم الشهدا محمد سلیمانی
آمده ام سفری سمت دیار شهدا
که طوافی بکنم دور مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوایی بخورد
و تبرک شود از گرد و غبار شهدا
آخرین خط وصایای دل من این است
که مرا خاک سپارید کنار شهدا
این نوشته ها قسمت کوچیکی اززندگی وخوبی های آقامحمد هستش....
از اقوام محمد: فکر کنم نه تنها خوبه ، بلکه ضروریه که اینجا از محمد بگم . از خلق و خوش ، زندگیش ، اخلاقش ، روابطش ، دوستاش ، خاطراتش ، کاراش ....
چون برعکس اکثر شهدایی که می شناسیم ، یکی بود دقیقا تو شرایط خودمون . نه فقط به لحاظ سن و سال .
یه جوونی مث خود ما که تو همون جامعه ای که ما هستیم و تو همین محیط بزرگ شده بود و زندگی می کرد . دغدغه های ما رو داشت . آرزهای خودمون ، علایق و سلایق خودمون . یکی درست مث خودمون .
یکی که دیگه نمی تونیم در موردش بهونه بیاریم که : (( اون که جامعه ی امروز زندگی نمی کرد)) (( اگر شرایط زمان جنگ مث الان بود اینها اصلا مذهبی هم نمی شدن چه برسه به شهید )) ... یا حرفهایی مث این که زیاد شنیدیم و شاید هم زدیم .
....
از اقوام محمد:از اوایل بهمن 88 رفت جنوب ،میشداغ . سومین سالی بود که به عنوان خادم الشهدا می رفت
مادرش خیلی بهش وابسته بود . چند تا از آشناها اول عید میرن منطقه . مادر محمد به پسر عموش می سپره داری برمی گردی بدون محمد برنگرد . هرجور شده با خودت بیارش .
کاروان که میشداغ نمی ره ، محمد خودشو تو اروند می رسونه به کاروان .
عادتش همین بود . هرکی می گفت بیا کارت دارم بی برو برگرد می رفت .
پیغامو که می شنوه به پسر عموش می گه : تو برو ، من یه نذری دارم ،انشالله قبل 13 ادا می شه ، اونوقت بر می گردم ....
ادا شد . بعد نماز ظهر روز 4 فروردین ...
چند روز تشییع جنازه تا هفتم ، پای صحبت هر کی می نشستی فکر می کرد نزدیکترین فرد به محمد بوده . همه ی دوستاش فک می کردن رفیق فابریک محمدن،تو اقوام و آشناها همه می گفتن : محمد یه جور دیگه با من خوب بود . خیلی منو دوست داشت . حسابی هوامو داشت .
پدربزرگش مثال میاورد از اینکه همیشه تو باغ و مزرعه تنها کسی که کمکم می کرد محمد بود ، ماردبزرگش می گفت : خودش بهم گفته از سربازی که برگشتم میام پیش تو زندگی می کنم .
اون یکی پدربزگ و ماردبزرگش می گفتن : اگه محمد نبود هیچکس حواسش به دکتر و دوای ما نبود ، خودش برامون وقت می گرفت ، ما رو می برد و میاورد و داروهامونو می گرفت ( نشون به اون نشون که بعد شهادت محمد هیچ کدوم از نوبتها ی دکترشونو نرفتن )
عمه اش می گفت : همه ی خانواده هم اگه با من قهر می کردن محمدم همیشه بهم زنگ می زد ،
خواهرش می گفت : پدرم ،مادرم ،داداشم ،خواهرم ،دوستم ... همه محمد بود .
داداشش ، پسر داییها و خاله و عمه و ها و .... خلاصه هر کی فکرشو بکنید ...
محمد یه کاری کرده بود که همه فکر می کردن محمد از همه بیشتر دوستشون داره ....
سردار یاسینی زنگ زده بود خونشون . فرمانده پادگان میشداغ . می گفت تو پادگان یه 7-8 نفری آدم سن و سال دار و با درجه مرجه مثل من بودند . بچه های بزرگتر از محمدم کم نبودن . ولی هر 17 رکعت نمازمون رو اقتدا می کردیم به محمد
هر شب رزم شب داشتن . آر پی جی دیدی؟ اون لوله ی دراز تهش ؟ توی اون یه خرج پرتابه . وقتی می ترکه گلوله سرعت اولیه می گیره برا رسیدن به هدف .
اس پی جی هم یه لوله داره مث همون . با این تفاوت که 5-6 تا خرج پرتاب داره . برا همین دور برده . یعنی اولیه که می ترکه تا یه مسیری میره و اگه به هدف نرسید دومی می ترکه ، همین جوری تا آخر . توی رزم شبا از اس پی جی استفاده می کردن . ولی مسافت نزدیک بود و فقط خرج اولی منفجر می شد . ارتش موظف بود تو اون منطقه باقیمانده مهماته شب قبلو جمع کنه و همه رو تو یه گودال بزرگ دور از منطقه مفجر کنه . ولی اینکا رو نمی کرد .بچه های خادم هم برا اینکه خطر زائرا رو تهدید نکنه اینا رو جمع می کردن و ته لوله رو می برن و خرج پرتابا رو در میاوردن تا بی خطر بسوزوننشون .
بعد نماز ظهر بود . ساعت 2.40 دقیقه . طبق معمول که می گذاشت بچه ها استراحت کنن و خودش کاراشون انجام میداد،تنها می ره سراغ اس پی جی ها . با خودش می گه سنگ ترس سریعتر از اره آهن بره .
کسی بهش نگفته بود که این خرج پرتابا به ضربه حساسن ....
چند دقیقه بیشتر کار نکرده بود که ....
دوستش می ره تو چادر .... می بینه محمد افتاده .... سنگ ترس روشن تو دستش .... لوله اس پی جی درست بین 2 تا چشماش ...
یه نگا به عکسش بکنی حقو می دی به خدا که اونو از چشماش برد ....از اقوام محمد: روز اول عید رفتیم خونه پدر بزرگش عید دیدنی . مادر و پدرش هم بودن . همسر من هم دوستش بود . پدربزرگش همین که حمید رو می بینه می گه : حمید جان ! با موبایلت یه زنگ بزن با محمدم صحبت کنم . دلم براش یه ذره شده .
پیرمرد از دلتنگی اشک تو چشماش جمع شده بود . هر چی تلاش کرد نتونست بگیره . می گفت : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ....
.
.
.
خبرش رسیده بود و خودش نه . همین که مادرش منو دید گفت : دیدی محمد دیگه در دسترس نیست ......
یکی از رفقاش که بچه مازندران بود تو میشداغ با هم بودن خواب دیده بود روز قیامت شده و جمع همه خادم الشهدا ها جمعه . چند تا ملک غضب ناک وایستادن دارن همه رو شلاق می زنن . صدای آه و ناله ها هوا بود . ولی هر چی محمدو می زدن بهش اثر نمی کرد ... یه ندایی میاد که می گه : این یکی رو رها کنین . این عذاب نداره ...
.
.
.
یکی دیگه از رفقاش که تو مشهد طلبه است و چند سالی از خودش بزرگتر خواب می بینه محمدو ... خوشحال و خندون . می گه : نگران من نباشین . من پیش امام حسین جام خوبه . فقط حواستون به مادرم باشه ... غصه من خیلی براش سخته ....
.
.
.
یه روز قبل هفتم مادرش می ره سر مزار . یهو یه خانمی میره جلو و بغلش می کنه و می گه شما مادر شهیدین نه ؟
کرجی بودن . پسرش یا برادرش ( درست یادم نیست ) خادم الشهدا بود . فقط روز اول تو قطار محمدو ددیده بود . خود خانمه هم خادم الشهدا بود . می گفت همون اوایل خواب دیدم تو یه اتاقی نشستیم . دور تا دور پر خانم چادری . یه خانم قد بلند نورانی از در میاد تو . دست شما رو می گیره و بلند می کنه و می گه : این مادر شهید محمد سلیمانیه . چهره تون از همون خواب یادمه ...
سردار یاسینی و حاج حسین یکتا اومدن خونشون روز چهلم .
حاج حسین حرف می زد و سردار یاسینی یکسره گریه می کرد.
حاج حسین می گفت : این حرفا همش چرته که می گن اتفاق بوده و بی احتیاطی و از این حرفا . امکان نداره تا به "یا ایتها النفس المطمئنه " نرسیده باشه رفته باشه . 8 سال ما تو جنگ بودیم جلو توپ و خمپاره هیچی مون نشد . محمد شما انتخاب شده بود .
حاجی می گفت : هیچکی جز مقام عظمی ولایت نمی تونه اعلام جنگ کنه . و آقا رسما گفتن ما الان در حال جنگیم . جنگ نرمی که تلفاتش بدتر از جنگ سرده .
حاجی می گفت ، سردار یاسینی گریه می کرد .
مادرش می گفت اینها 2 ماه با پسرم بودن هنوز زخمی که به دلشون خورده هم نیومده ... شما چه جوری می خواید من آروم باشم ؟
مادرش خیلی به این پسرش وابسته بود .
یه خواهر و یه برادر هم داشت . این از همه عاطفی تر و با محبتتر بود .
خبرو که شنید،در عرض 1 ساعت 20 سال پیر شد . هیچ جوری آروم نمی شد . برا تشییع جنازه اصلا نمی تونست راه بره . تو بغل پسرش بردنش . یک لحظه صدای ناله هاش قطع نمی شد . بعد از ظهر تشییع جنازه هم اتفاقی افتاد که .... قیامتی شد خونشون . 100 نفری که اونجا بودن مرد و زن همه ضجه می زدن .
شب برا شام غریبان یه دسته اومد . تقریبا 200 نفر . بیشترشون هم از دوستا و رفقاش بودن . هیچ کس فکر نمی کرد مادر شهید حتی بتونه بره تشکر کنه . ولی مادرمحمد به پسرش گفت منو ببر بیرون .
صدای مادرش از پشت میکروفن اومد :
" و لا تحسب الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ، بل احیاء عند ربهم یرزقون
من طلبني وجدني من وجدني احبني من احبني عشقني من عشقني عشقته من عشقته قتلته من قتلته فعلي ديه فانا ديه.
هركس مرا بخواهد مي يابد هركس مرا بيابد دوستم ميدارد هركس مرا دوست بدارد عاشقم مي شود
هركسي عاشقم شود عاشقش مي شوم هركس عاشقش شوم او را مي كشم هركسي را كه بكشم
ديه اش با من است بنابراين من ديه او هستم.
صدق الله العلی العظیم
از دوستان محمد:رفته بودیم ییلاق . کنار جاده یه دره بود تهش رودخونه ، اونورش یه کوه با خیلی بلند . بالای یه صخره که شیب نزدیک به قائم داشت یه پرچم یا زهرا وصل بود .
محمد نشونم دادش و گفت : به نظرت اینو چه جوری زدن اونجا ؟
یه نگاه به کوه کردم و گفتم : فکر کنم با هلی کوپتری -چیزی رفتن زدن از پایین نمی شه ...
دیدم داره می خنده .
گفتم چیه ؟
گفت : من رفتم زدم .
دست نوشته ای در وصف شهید محمد سلیمانی
سلام ، و در شهادت سری است که فقط شهید از آن آگاه است و ما چه می دانیم که شهید سلیمانی چگونه به مرحله ای رسید که کارش فقط برای رضای حق بود، نمازش بوی بندگی می داد، دعایش بوی دلتنگی کوچه های مدینه می داد، آخر او هنگام شهادت سربند یا زهرا (س) به پیشانی داشت،دنیا دیگر در دیدگانش کوچک تر از آن بود که خود را دلبسته آن کند، آخر او معنی عشق را فهمید و جاذبه زمین قدرت آن را ندارد که به سالکان عشق قانون های مادی را دیکته کند، و ما آدمیان با اینکه هزارن کتاب در وصف عشق نگاشته ایم هنوز نمی دانم عشق چیست.چه خوش است که انسان به مرحله ای برسد که یقین خوانندش و در این حال، فرشته ها برایت لونگ شرمندگی می اندازند ، و منادی رجیم از ناسپاسی خود در درگاه حق تعالی گریان می شود و بر خود هزاران لعنت می فرستد، آری مقام شهادت در گستره ولایت رقم می خورد و محمد پیش از اینکه به شهادت برسد،شهید بود، او دیگر تاب خیابان های رودسر را نداشت،و می خواست با خون خود باران رحمتی بر این دارالمومنین که به موزه بی حیایی رفته ، فرود آورد؛ و ما تا روزی که ندای زلزال بر کوهها افکنده می شود ، شرمنده خون شهیدان خواهیم بود،شهید را باید شهید وصف کند نه آن کسی که هنوز در کلاس آغازین بندگی درمانده و هر آینه با تبصره توبه قبول می شود؛شهید سلیمانی عاشق خدا شد و عشق را نردبانی برای رسیدن به او ساخت و خونش بهای پروازش بود، و او مهمان ویژه خدا شد و اکسیر عند رب یرزقون پاداش این چنین مهمانی خواهد بود،گر چه در باغ شهادت را بسته اند،ولی نگهبانی به نام لیاقت بر آن نهاده اند تا که دوستان را با دم ولایی خود از روزنه سعادت به پیش یاران سلام گو راهنمایی کند،و این من خاک بر چوم در حسرت این چنین مقامی اشک ذلت بر گُرده ندامت می خورم. و در آرزوی پرواز به پرستوی بهاری غبطه می خورم و شب را به امید فرادی که شاید من هم لیاقت آسمانی شدن یابم سر می کنم.




